والا باران خانوم رو امروز بردم عساکی (عکاسی) خوب خودش اینطوری می گه یه عکس انداخت یه عالمه بازی در آورد دست آخرم گیس و گیس کشی
دوامون شد
دست از پا درازتر برگشتیم خونه دیگه چی بگم والا...![]()
...برای باران نازنینم
|
والا باران خانوم رو امروز بردم عساکی (عکاسی) خوب خودش اینطوری می گه یه عکس انداخت یه عالمه بازی در آورد دست آخرم گیس و گیس کشی
دوامون شد
دست از پا درازتر برگشتیم خونه دیگه چی بگم والا...![]()
باران جوجو این چند روز تعطیلی با من و مسعود بابا رفته بود دریا. هر روز حتی تو روزای بارونی هم رفت دریا آب بازی و شن بازی کرد. قلعه ساخت چاه کند دسته آخرم رفت تو آب و با موج ها جنگید و اونا رو کشت. پیتزای نارنجستان رو در دو حرکت حرفه ای و سریع یک لقمه چپ کرد البته همراه با سالاد. هزار تا دوست رنگارنگ پیدا کرد از جمله حسام که فقط می خندید و کوچولوتر از باران بود. تو جنگل سیسنگان هم مسعود رو یواشکی برد لای درختا هی فیگور گرفت و هی گفت عکس بگیر مثلا من نفهمم که البته عکسهاش سریع تکثیر و منتشر شد و باران معترض تهدید کرد از دستمون شکایت می کنه. شبا هم برای من و مسعود قصه میگفت: یکی بود یکی نبود یه دختره خوشگلی بود اسمش فرناز بود یا یه پسره خوشگلی بود اسمش مسعود بود. خلاصه شهرزاد قصه گو هم شده بود باران خانم...