تبليغاتX
نازنوشت
نازنوشت

...برای باران نازنینم

Home Email Archive Designer
عکس که ندارم بعدا میذارم

والا باران خانوم رو امروز بردم عساکی (عکاسی) خوب خودش اینطوری می گه یه عکس انداخت یه عالمه بازی در آورد دست آخرم گیس و گیس کشی دوامون شد دست از پا درازتر برگشتیم خونه دیگه چی بگم والا...

جمعه بیست و یکم تیر 1387 2:14 فرناز


                                    

باران جوجو این چند روز تعطیلی با من و مسعود بابا رفته بود دریا. هر روز حتی تو روزای بارونی هم رفت دریا آب بازی و شن بازی کرد. قلعه ساخت چاه کند دسته آخرم رفت تو آب و با موج ها جنگید و اونا رو کشت. پیتزای نارنجستان رو در دو حرکت حرفه ای و سریع یک لقمه چپ کرد البته همراه با سالاد. هزار تا دوست رنگارنگ پیدا کرد از جمله حسام که فقط می خندید و کوچولوتر از باران بود. تو جنگل سیسنگان هم مسعود رو یواشکی برد لای درختا هی فیگور گرفت و هی گفت عکس بگیر مثلا من نفهمم که البته عکسهاش سریع تکثیر و منتشر شد و باران معترض تهدید کرد از دستمون شکایت می کنه. شبا هم برای من و مسعود قصه میگفت: یکی بود یکی نبود یه دختره خوشگلی بود اسمش فرناز بود یا یه پسره خوشگلی بود اسمش مسعود بود. خلاصه شهرزاد قصه گو هم شده بود باران خانم...

    

سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 22:31 فرناز


Home | Archive | Email

JavaScript Codes